هر کجا هستم باشم ... آسمان مال من است

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

سعدی

| ۱۳٩۱/٢/۱۳ | ٩:٢٩ ‎ب.ظ | پریسا نظرات () |

بعضی جاها،بعضی آدم ها، بعضی روزها،بعضی حرف ها،بعضی خاطرات با احساسات آدم بدجور بازی می کنن.

چند ماهی است که با دخترک فال فروش آشنا شدم شاید همون وقتا هم بود که شعر های حافظ تو دلم جا باز کرد:)

با دیدن دخترک نشسته بر سکو و فال های حافظی که انگشتانش را نوازش میکنند لبخندی بر لبانم می دود..

حسی زیبا یهو میاد تو دلم.عاشق اینم که فالی از حافظ از دست او بگیرم و وقتی دارم از

پله های برقی پل بالا میرم پاکتو آهسته باز کنم و به بالای پل که رسیدم اون دوبیتی که

از حافظ رو کاغذ نوشته رو تو دلم بخونم (البته دوست داشتم بلند بلند بخونم و یه

چرخی هم روی پل بزنم اما خوب نمیشه)در اون لحظه حس خیلی خوبی دارم.با تمام

وجود زیبایی زندگی رو حس میکنم. و یکی از شیرینی های زندگی رو تست میکنم.البته

بدترین ضد حال اینکه وقتی داری به اون شعر حافظ فکر میکنی و تو عالم قشنگ خودت

سیر میکنی با برخورد و نگاه بد یک فرد مخصوصا آقایون تو خیابون روبه رو شی که همون

موقع بخودت میگی هی دختر زندگی تلخی هایی هم داره که تو بعضی وقت ها نمی خوای باورشون کنی...


واینکه اگه کس دیگه ایی به جای اون دختر فال ها رو میفروخت شاید من هرگز این حس زیبا رو تجربه نمیکردم و شاید فال هم ازش نمی گرفتم .


چیزی در عمق نگاه آن دختر است که دوستش دارم خیلی زیاد...آنقدر که همیشه

برایش از خدا می خواهم خوشبختی را شادی را لبخند و سلامتی و موفقیت و همه

آرزو  های خوب را دوست دارم باور کنم که اون هم زندگی خوبی داره و همه چی براش آرومه...

اسمش رو نمیدونم  هیچ چیزی در موردش هم نمیدونم به جز اینکه او فال  می

فروشد،زیباست،نگاه مهربانی دارد و بدون اینکه بخواهد و بداند باعث شده من یکی از

شیرینی های زندگی را حس کنم و به همین خاطر خود را مدیون او میدانم و او یک دوست خوب برای من است.


یک روز باید بهش بگم... اسمش هم ازش میپرسم...

دوست داشتم عکسی از او داشتم تا اگر روزی او را گم کردم با دیدن عکسش یاد لحظات شیرین زندگیم و یاد دوست خوبم بیافتم.

خدا جون همیشه یار و یاور این دوست خوبم باش.ممنونم.

| ۱۳٩۱/۱/٢٤ | ٧:۳٥ ‎ب.ظ | پریسا نظرات () |

سلام

امروز یک کتاب از نویسنده محبوبم خوندم... مصطفی مستور

(سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار)

این بنده حقیر باید بگم که عاشق کتاب های این نویسنده معاصر می باشم...

با خوندنشون غرق میشم تو نوشته ها توی اون شخصیت ها..

شخصیت پردازی های آقای مستور رو خیلی دوست دارم..

با خوندن کتابهاش کلی به وجد میام و خیلی جاهاش موهای دستم صاف میشه و بغض میکنم و قلبم میخواد بپره بیرون از وجد...

به ایشون حسودیم میشه یه عالمه ها که انقدر زیبا مینویسه..

آقای مستور شما با قلب و احساسات من بدجور دارید بازی میکنیدا... که ما از این قضیه خیلی مسرور هم هستیما...

خلاصه اینکه ازتون صمیمانه متشکرم که یکی از عواملی هستید که باعث شدید من شیرینی زندگی رو بیشتر حس کنم...

درسته که شما در نوشته هاتون مشکلات اجتماعی و روزمرگی های تلخ و شیرین ما آدم ها رو بیان میکنید و خیلی وقت ها هم بوی یاس شاید از کارهاتون پیدا بشه ولی تلخی ها و سختی ها رو زیبا بیان میکنید...

بعد از خوندن کتاب هاتون میشم شاهد مثال این شعر سهراب..

در دلم چیزی است /مثل یک بیشه نور/مثل خواب دم صبح/وچنان بی تابم/که دلم میخواهد/بدوم تا ته دشت/بروم تا سر کوه..

                   دورها آوایی است که مرا میخواند...

| ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | پریسا نظرات () |

                                         به نام خدای مهربون..

سلام

از سفر جنوب و بازدید از مناطق جنگی برگشتم...

رفته بودم جایی که چند قدم به خدا نزدیک تر بودم...

جایی که آرامش رو با تمام وجود روی خاکش حس میکردم...

خلوتی با شهدائ و خدای خودم کردم...

رفتم جایی که سال ها پیش مردانی بی ادعا به خدا رسیدند به اوج به کمال رسیدند به عشق واقعی...

 

رفتم جایی که سال ها پیش یک سری آدم های زمینی ولی با دل آسمانی چشم از عشق زمینی و زیبایی های این دنیای رنگارنگ و همه ی قشنگی ها و مادیات دل فریب پوشوندن و فقط به خدا و عشق به حق و وطنشون فکر کردند...

 

شلمچه که بودم حال و هوای دیگری داشتم احساسی که داشتم در کلمات نمیگنجه فقط میدونم شلمچه با دل آدم بدجوری بازی میکنه.. اونجا یه آرامش زیبایی داری مخصوصا اگر شاهد غروب خورشید در شلمچه باشی...

شهدا ممنونم که منو دوباره دعوت کردید...

شرمنده ام....

| ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ | ٧:۱۳ ‎ب.ظ | پریسا نظرات () |

 

امروز،صبحم رو با شنیدن یک خبر خوب شروع کردم....

هورااااااا خیلی خوشحالم که فیلم جدایی.. اسکار رو گرفت.

زنده باد سینما.....زنده باد اصغر فرهادی.....

امیدوارم سال های آینده هم این موفقیت در سینمای ایران بار ها و بارها بدست بیاد.

آقای فرهادی ممنونم...

حال به ایرانی بودنم افتخار می کنم.

به قول سهراب

زندگی یعنی:یک سار پرید

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نیست

 

| ۱۳٩٠/۱٢/۸ | ٦:٤۱ ‎ق.ظ | پریسا نظرات () |

   

امروز رمان چشم هایش رو خوندم.... کلی باهاش حال کردم...خیلی خوب بود...بزرگ علوی عزیز ممنونم..

باید خیلی زودتر از این ها میخوندمش... ولی خوب کلا پشیمونم که تا حالا وقتمو بیهوده گذروندم میتونستم خیلی کتا های خوب و قوی بخونم و خیلی فیلم ها ببینم و الان هم دیر نشده شروع کردم به کتاب خوندن با سرعت بالا...

فعلا میخوام کتاب های صادق هدایت و جلال آل احمد و بزرگ علوی رو بخونم... باید خیلی رو خودم کار کنم...

از خودم بدم میاد  به نظرم اصلا بهم نمیاد که دانشجوی رشته ادبیات و زبان فارسی هستم. من که عاشق این رشته بودم و هستم باید خیلی کتاب بخونم کتاب های خوب....

اما خوب الان چند روزیه که دیگه آدم خوبی شدم و تنبلی و بی عاری رو گذاشتم کنار.... و دارم هی برنامه ریزی میکنم و کتاب میخونم...البته ناگفته نماند که من قبل از این ها هم کتاب شعر و رمان خیلی زیاد میخوندم... اما یهو دیدم که کتابهای قوی و خوب نویسنده های ایران و جهان رو فراموش کردم..

من هم زده به سرم چرا انقدر چرت و پرت میگم...

کاش الان باران میبارید...

| ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ | ۱:۱٩ ‎ق.ظ | پریسا نظرات () |

آرامم

           آرامتر

                         از نبض

                                       یک مرده

 

ولادیمیر مایاکوفسکی

| ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ | ۱:٠۳ ‎ق.ظ | پریسا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

| ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ | ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ | پریسا نظرات () |

Design By : shotSkin.com